میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

شیرین کاریهای ناز دلم

سلام به نفس مامی چند روز بود که بابایی به خاطر کلاس ضمن خدمت رفته بود مشهد و من و شما رفته بودیم خونه آقاجون . از قضا دیشب مامان جون و آقاجون میخواستن برن بله برون وحید (پسرعمه مامانی) و من چون امتحان داشتم مامان جون زحمت کشید و شما رو با خودش برد . از مراسم اونجا نمیگم که جنابعالی خونه مردم رو بازار شام کردی به قول مامان جون هرکاری رو که تا حالا نکردی اونجا انجام دادی و آبروی ما رو پاک بردی . وقتی اومدی خونه ازت پرسیدم : سبحان کجا رفتی ؟ شما هم لبخندی زدی و گفتی : عیوسی (عروسی)        من بعد گفتم : اونجا چیکار کردی ؟ شما شروع کردی به دست زدن و گفتی : دس     بعد هم کمرت رو ...
30 دی 1391

واکسن یک و نیم سالگی

سلام نفس مامی امروز من و شما و بابایی رفتیم بهداشت . وزنت شده بود 300/11 و قدت 85 بود . بعد از کنترل بردمت تو اتاق واکسیناسیون تا واکسنت رو بزنیم اینجا بود که یکم احساس خطر کردی و شروع به نق زدن کردی و من و بابایی سعی داشتیم حواست رو پرت کنیم که واکسن دست راستت رفت تو دستت و سروع کردی به گریه تا اومدی ساکت شدی یکی دیگه زدن تو پای چپت و دوباره جیغ زدی و از من و بابایی کمک میخواستی . الهی بمیرم واست نفسم . بعد واکسنت با خوش قلبی واسه خانم واکسیناتور دست تکون دادی و خداحافظی کردی . الانم یکم بهونه می گیری و تب داری و تو بغل من نشستی و زل زدی به صفحه مانیتور و با دیدن شکلکها ذوق میکنی فداتشم یک اتو...
24 دی 1391

وقتی سبحان آشپز می شود

سلام دلبر مامی امروز که من تو آشپزخونه غذا درست میکردم دیدم شما ساکت شدی و خبری ازت نیس واسه همین اومدم بیرون که دیدم پسرم هم مث خودم داره آشپزی میکنه بلافاصله ازت چندتا عکس گرفتم که بذارم وبت اینم از عکسهای امروز اول تو قابلمه کوچیکه شروع کردی به درست کردن غذا اما بعد نظرت عوض شد فدات شم   در اینجا قابلمه ات رو عوض کردی و به اصطلاح گازت هم میز تلویزیون بود که قابلمه رو گذاشته بودی روش که غذات بپزه اینجا غذات پخته شده به قول خودت پزی ( پزید ) و واسه من آوردی که بخورم اینم محتوای غذایی که درست کرده بودی نفسم تازگیا چند تا لغت دیگه به دایره المعارفت اضافه شده مثل : باز      &nbs...
16 دی 1391

بدون عنوان

سلام نفسم امروز با بابایی رفته بودی بیرون و وقتی اومدی ازت پرسیدم : سبحان جون با بابایی کجا رفتی ؟  گفتی : بان و بابایی گفت منظورش بانکه . قربون حرف زدنت بره مامانی جوجوی کوچولوی من تازگیا همه حرفای ما رو تکرار میکنی اما به شیوه خودت ، حرفای جدیدی که یاد گرفتی : عصا           شیس ( شکست )                 پاک ( پارک )                 بو ( بوس ) نیس ( نیست )          ...
13 دی 1391

عکسهای شیطونی های من

سلام نفسم امروز میخوام برات عکسهایی رو که در مواقع شیطنتت ازت میگیرم برات بذارم . اینجا شما رفتی رو ساعت و با سرو صدا منو بابایی رو صدا میزنی و اینجا تلاش داری که آونگ ساعت رو بگیری و همزمان تلویزیون نگاه میکنی اینجا چشم بابایی رو دور دیدی و رفتی سر وقت لب تاپ و زیر چشمی بابا رو می پایی اینجا هم به کمک صندلی میری بالای میز آرایش من اول یه نگاه میکنی و با خودت میگی این کیه که شکل منه بعد میگی بیا جلو ببینم تو کی هستی ؟؟؟ ها و بعد که خیالت راحت میشه که خودتی فورا ماچش میکنی اینجا هم رفتی تو سطل زباله ات و گیر افتادی و کمک میخوای       ...
9 دی 1391

وقتی سبحان دوست داره دختر بشه

نفسم بعضی اوقات علاقه وافری داری که کارای دخترا رو انجام بدی اینجا رژگونه ها و رژ لبهای مامانی رو به صورت نازت کشیدی و همش به من میگی : به به اینجا هم حلقه های لگوت رو دور گوشات انداختی یعنی گوشواره گوشت کردی ...
9 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد